تبليغاتX
دلتنگی های من

دلتنگی های من

قطعات ادبی و شعر

دلتنگ بارانم.....

نمی دونم ازکجای این دلم بنویسم .....ازهرجاوهرگوشش بنویسم اخرش میرسم به تنهایی آخرش

میرسم به دلتنگی......دلم خیلی وقته غبارگرفته.....دلم تنگه بارونه ....دلم تنگه بی چتربودنه

زیربارونه.......دلم تنگه  خیس شدن ونم خوردنه.....

 

ببار....ببارآسمون که دلم بدجوربرااشکات تنگ شده....ببارنترس ...قول میدم اولین قطره ی اشکت توی

آغوش خودم بیافته ....ببارکه تنهااین منم که معنی اشکاتومی فهمم وتنهااین تویی که میشوری وغسل

میدی دل غبارگرفتمو..........

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 14:59 توسط deltang |


نامه ازسردلتنگی

با کوله باری از گناه به دوش وارد مهمانی ات می شوم ....وتو با آغوشی باز مرابایه بغل گناه می

پذیری... آمده ام ...چون توخود مرا دعوت کردی .....برمن بال دادی تا بال بزنم واوج بگیرم وتو دستای

خستمو بگیری ....اومدم تا آغوشت باشه تکیه گاه دل شکستگی هام ...اومدم تا به وعده وفا کرده ب

اشم ....دوباره مثل هر سال مهمون باغت باشم از درخت دوستیت بالا برم ..میوه های بخششت رو

بچینم .......اومدم تا کارت دعوت سال دیگم رو هم بهم بدی و با دلی پاک راهیم کنی ....اومدم بگم

خدایا:اون پائین آدمایی هستن که خیلی دلشون می خواد یه روزی جای من بیان وکنارت بشینن و

باهات دردودل کنن ....اون پائین آدمایی هستن که می خوان کارت دعوت سال دیگشون و من از دستات

بگیرم .....

خدا دعوتم کرد به جمع دیگر مهمونا برم ....وقتی رفتم توی جمعشون ....دیدم نه !!!!!!!!!همه یک

رنگن ....همه یه جورویه شکلن پائین تر از ما اونجا کسی نیست وبالا تر از ما تنها خداست ...اما خدا

خودش اونقدر به ما نزدیک شده بود که فکر می کردیم خودش هم یکی مثل ماست....اما ما کجاو

خداکجا؟به بالای مجلس راهنمایی شدم از ما پذیرایی شد بشقابی از نزدیکی خدا خوردیم وجرعه ای از

بخشندگی اش راسر کشیدیم ....وای که هر چه می خوردم سیر که نمی شدم هیچ گرسنه تر ازقبل هم

می شدم.....اینجا روزی یک بار مارابا بخشش خداغسل می دهند ..........جمعمان جمع است ....تنها

مشکلمان نبودن توست ...حال ما رااگر بخواهی خوب است ...تاچندروز دیگر بازمی گردم برایت سوغات

جرعه ای از عشقش رامی آورم ..............موقع رفتن بود خدا    دم    در    ایستاده بود وماراراهی می

کرد جلورفتم بغلم کرد بقچه ای رادردستانم گذاشت وگفت این را برای تو بیاورم .....موقع رفتن

خدادستانم راگرفت وگفت سال دیگر هم سری به ما بزن وکارت دعوت سال دیگرم راهم در دستانم

گذاشت ...وای که چه سخت بود دلکندن .....کاش هیچ وقت این جمع تمام نشود.....در بقچه ای که

برایت فرستادم زیر سجاده ی نیاز جرعه ای از عشقش رابرایت گذاشته ام جرعه ای از عشقش که تنها

دوای توست .....زیر چادر راز هم کارت دعوتت را گذاشته ام ...آماده باش تاتو هم سال دیگر پابه پای ما

بیایی...ودوباره امروز بعد از برگشتنم ....دل سراغ تورا می گرفت ...گفتم ببین گوشه ی آسمان ماه را

تنهاست.......

دوستای گلم امیدوارم از این دلنوشته ی من خوشتون اومده باشه .....ممنونم ازهمتون که بانظرات

وانتقاداتتون همیشه همراهیم می کنین .....یه خواهش کوچولو موقع افطار وسحر بین قنوت

نمازهاتون ....بین یه بغل آرزوهایی که برای خودتون می کنین من رو هم جابدین ....دوستون

دارم .....دلتنگ

 

نوشته ی دلتنگ.........

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 23:12 توسط deltang |


ای کاش هایی از سردلتنگی

کاش دریایی بودم تا بطری آرزوها را می بلعیدم وجیزی به روی خود نمی آوردم ...........

 

کاش ساحلی بودم تا بارها وبارها در آغوش دریا جای می گرفتم وجایی برای دلتنگی هایم داشتم ......

 

ای کاش همچوپروانه ای بودم که لیلی قصه هایم بالهایم را می سوزاند واو خود از داغ سوختنم می

سوخت.................

 

ای کاش همچو باد بودم که گه گاهی از خانه ی دوست سرک می کشیدم وخبری از یار می آوردم.....

 

وباز هم ای کاش ماه می بودم وبا آمدنم آسمان خود رابه خواب می زد ومن دور از چشم آسمان لیلی

ستاره هایی مجنون می شدم

 

وبازهم ای کاش هاوآرزوهایی دیگر که با برآورده نشدنشان بروسعت دلتنگی ها می افزایند...

 

نوشته ی دلتنگ...........

 

راستی دوستای گلم خوشحال می شم به وبلاگ دیگم که توی لینکام گذاشتم یر بزنید

                             

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390 ساعت 20:27 توسط deltang |


حرف هایی ازسردلتنگی تنهاوتنهابرای خدا

خدایا می خوام این بار برای تودست به قلم بزنم می خوام باتمام کلمه های توی دنیا توی این سطر

ازدفترم فریادبزنم ............خدایادلم برات تنگ شده

خدایا چه قدردلم هوای آغوش گرمت روکرده دوست دارم برای یکبارهم که شده منوتوی آغوش خودت

بگیری .......من سرم روروی شونه هات بذارم .....من بگم توگوش کنی ....توبگی من گوش کنم

یادش بخیربچه که بودم چه قدربرات نامه می نوشتم فکرمی کردم به دستت می رسه یاتوی گوش

قاصدک هاپیغامم ومی گفتم وازته دل به سمتت فوتشون می کردم باخودم می گفتم یکیشون برات

پیغامم رومی یاره اماحیف که نمی دونستم همینجا کنارمی  حالاهم یک مشت قاصدک برات می فرستم

تابرات یک بغل دلتنگی بیارن خدا یا عاشقونه دوست دارم

نویسنده:دلتنگ

+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390 ساعت 19:37 توسط deltang |


روزت مبارک بابایی

نمی دانم چه بنویسم ...نمی دانم چگونه عشقم را

،مهرم رادرکلمات بگنجانم ....تنها می گم

بابایی ...عمرم ....نفسم ...دنیام تویی..... تویی که

دستای خسته ت همیشه سایه ساری بود برای 

دلتنگیهای من تویی که نگاهت ناب ترین نگاه های

دنیاست ....وتویی که بالبخندت به این کبوتردردام

افتاده ....امیدآزادی می دی ....کاش همیشه پیشم

بمونی.....عاشقانه دوست دارم......دلتنگ...

 

.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ساعت 21:40 توسط deltang |


خداحافظی

 

دوستای گلم اومدم خداحافظی کنم تا۱۸تیر دلم براتون

تنگ می شه .... البته این خداحافظی به معنای

رسیدگی به نظرهانمی باشد ...دلتنگ...

+ نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390 ساعت 10:59 توسط deltang |


درآغوش خدا

 

نوررامی دیدم ازگوشه ی قاب پنجره ای که خیلی وقت

 

 بودکه شکسته بود.

 

صدای زوزه ی بادبود که خودرابرتن زخمی پنجره می

 

کوبیدناگهان بغض آسمان ترکیدوباران سردادآسمان

 

گرفته بودویادش نبودکه گنجشککی درزیرباران به خودمی

 

لرزدناگهان آغوشی گنجشک راپناه داد...وآن آغوشی

 

نبودجزءآغوش گرم خدا...

 

 

 

سروده ی دلتنگ...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 ساعت 14:0 توسط deltang |


پیله هایی ازجنس ابریشم

 

بازشو...بازشوای پیله ی درهم پیچیده ی ابریشم بیرون بیاازجاهلیتت

وبنگردنیاراازچشم پروانه هاپروانه هایی که کوچه هایشان بوی توراکم

دارندبازشوومتولدشوشایدکه نوری درکالبد درهم پیچیده ات نفوذکند

وتونیزآرام گیری ...نترس...ونترس ازسوختگی بالهایت زیرااینجاپروانه هایی

هستندکه بالهایشان راازعشق سوزانده اندوشایدتوهم همان پروانه ی

گرداننده ی شمع باشی اماهرلحظه مواظب بالهایت باش ...زیراشعله ی

عشق به تونیزرحم نخواهد کرد.

 

سروده ی دلتنگ

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 ساعت 13:29 توسط deltang |


کاش قانون طبیعت همیشه اینگونه بود

 

بیاتاباردیگرخاطرات بوداده ی قدیمی رامچاله کنیم ودرسطل گذشته

هابیندازیم وشب درسوسوی نورمهتاب به دست رفتگرفراموشی هادهیم .

بیاتاباردیگردست خورشید وماه رادردست هم بگذاریم ولحظه ای باهم

بودنشان رانظاره کنیم وبه بید اجازه ی مجنون شدن رابدهیم ونه برای

دوربودن ازلیلی این باربرای رسیدن.بیاتامجنون قصه هارابالیلی پیونددهیم

شایدثمره ی آن وصال عشق وعاشق باشد.بیاتادرسکوت تنهائیمان پژواک

نسیم رامهمان کنیم وبربخارشیشه هاندای ماندن سردهیم.بیاباردیگرازقانون

امتحان بردن برگه هابالا راحذف کنیم وعشق راامتحانی قراردهیم برای غنچه

های نوشکفته .بیاتاتن خمیده ی رنگین کمان راباردیگرصاف کنیم وبازهم

طناب بادبادک هایمان رارهاکنیم وبگذاریم آزادانه کوچ کنند....کاش قانون

طبیعت همیشه اینگونه بود...

نوسنده دلتنگ

+ نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390 ساعت 19:31 توسط deltang |


دلتنگ باران

 

صدای کرنش بادبود

 

به زیرآسمان سبز

 

دلم تنگ نگاهش بود

 

به زیرهفت کمان سبز

 

دلم تنگ نفس هابود

 

همان حال گریه کرد باران

 

نگاهش لای ابرهابود

 

وجودم راکمی نم داد

 

صدایش پشت ابرهابود

 

نگاهم کرد ولی چشمم

 

زنم های وجود او

 

کمی تاربودکمی کوربود

 

مرادعوت به خویشتن کرد

 

دلم دلتنگ باران بود

 

ولی جانم قناعت کردبه دلتنگی باران ها

 

نوشته دلتنگ

+ نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390 ساعت 19:16 توسط deltang |